خرید بک لینک
حتما دلم برای اتاقم تنگ میشه،برای سنتورم(جای دستای کوچولوی شاگردام هنوزروی مضرابهاهست)تمبکم هنوزصدای آروم انگشتای بی جون بچه های 6_7ساله روزمزمه میکنه

باتختم هم خاطره های زیادی داریم،شایدازهمه وسایل اتاقم بیشتر..

چه روزهاوشبهایی که غمگین بودمواومدم روش وساعتهاگریه کردیم باهم وچه لحظه هایی که ازخوشحالی روش یه عالمه بپر وبپرکردم واودم نزدوباهام همراهی کرد.

دلم برای میزوصندلیم هم که این روزها اسباب بازیه علی وسارینا شده تنگ میشه

نمیدونم دوباره به این اتاق برمیگردم یانه،اصلا دوباره شهرم رومیبینم یانه.

وقتی برم دلم برای پنجره اتاقم لک میزنه،کی قراره ازپشت این پنجره مدتها به بیرون زل بزنه وهیچکس وهیچ چیزجزافکارش رونبینه

افکاری که روزهاست نخندیدن ومدتهاست خوب نفس نمیکشن

..دوریکی ازمیدونای شهرایستادم ومنتظربودم برسه که گوشیم زنگ خوردسلام واحوالپرسی وگفت که اونطرف میدون کنار کیوسک سوپرمارکت ایستاده بود،اینکه چطوروباچه ذوقی خودمورسوندم پیشش یادم نیست ولی شالمومرتب کردموازماشین پیاده شدم..اولین باربودکه هموازنزدیک میدیدیم .گفت بریم یکی ازماشیناروپارک کنیم وبایه ماشین دوربزنیم قبول کردم ودوباره سوارماشین شدیم

رفتیم یکی ازکوچه پس کوچه های شهر،چون میزبان بودم ترجیح دادم اوماشینش روپارک کنه وبااتومبیل من دوربزنیم.کیفش روبرداشت ودرماشینو قفل کردواومدداخل ماشین من.

دلم میلرزید،اولین باربودکه ارتباط بایه پسررو به این صورت تجربه میکردم دستام سردبودولی خوشحال بودم.چهره جذاب ودرعین حال مهربونی داشت.

رسیدیم به فست فودکه برای ناهارغذایی تهیه کنیم ودوتایی یه جایی اطراف شهربشینیم وبخوریم وچندساعتی باهم باشیم انتخاب غذاروسپردم به مجید ،غذایی که مدّنظرداشت آماده نبود هردوترجیح دادیم پیتزابخریم.

بعداز اونجارفتیم قنادی که شیرینی بخریم(من عاشق شیرینی هستم).

تمام مدتی که داخل شیرینی فروشی بودیم باتلفن صحبت میکرد.کارش به گونه ای بودکه هماهنگیهاروبایدتلفنی انجام میداد..

پ.ن:این خاطره نوشت ادامه دارد..

پ.ن:اسم موضوع این پست باشماها که میخونید،بهم پیشنهادبدیدلطفا.

برچسب: نویسنده: هستی زارعی‌نیا تاريخ: يکشنبه 12 خرداد 1398 ساعت: 15:42

صفحه بندی